|
تصفیه حساب شخصی
|
۲-ذهنم چهارراهیه که خودم وسطشم.نه ماشینی منو زیر می گیره نه من قدرت تکون خوردن از این مهلکه رو دارم. امان از بوق ممتد و چراغ همیشه قرمز
۳-دعا می کنم و خدا آه می کشه برای روزگاری که آدما از خدا زورشون بیشتره
نسیمی کز بن آن کاکل آیو مرا خوشتر ز بوی سنبل آیو
چو شو گیرم خیالت را در آغوش سحر از بسترم بوی گل آیو



۱۹ آبان ماه روز تولد مادر ۲۷ سالگی منه.


۱۰ مهر تولدمه
هدیه تولد من اینه که بگین من چه نقطه ضعف و قوتی دارم. چه قابلیت ها و کاستی هایی دارم. بدون اسم نظر بزارین. به جای اسم می تونین از نقطه استفاده کنید.
از مادرم بخاطر اینکه این ایده رو داده و منو بدنیا اورده ممنونم.
من چیزی کم ندارم. اما رنگ ندارم، نوری به من نتابیده، مثل روز اول از مادر زاده شده، خونین؛ و گریه تمامی منه. من چیزی کم ندارم. اما فرقی بین شب و روز نیست، روز و شب می تونم راه برم خیابونها و کوچه ها رو و آخرش بفهمم که نمی دونم کجام. تندی برم سمت نور مغازه ای تا راهمو دوباره پیدا کنم تا بار بعدی که گم شم. من چیزی کم ندارم. من حافظه ای دارم که ریزترین و گنده ترین کلمه ها و قصه های دنیا توش انبار شده، اما تشنه است به یادگرفتن از بارون باریدن رو و از برف سکوت کاج های پارک لاله رو. من چیزی کم ندارم. اما خوابم خالی و سیاس مثل تلویزیون بچگی که بابا می گفت باز هم که برنامه برفک داره پخش می شه و من تا ساعت ها به اون همه برف ریز کیف-کیف کن نگاه می کردم تا مامان می بردم که بخوابونه. من چیزی کم ندارم. اما حواسم لب دریاچه زیر آبی ژرف کفن شده به کف نیزارهاست. دست و پا نمی زنم تا لاکپشت ها و قورباغه ها بدون ترس از کودکی من، رازهای دریاچه رو زیر لب ورد بخونن. من چیزی کم ندارم. که خاطره ساختن رو بلد نیستم. من چیزی کم ندارم. اما سالهاست که توی قطارهای باری خونه دارم. با کوله ای از حسرت شهرها رو یکی یکی می رم. از این کوپه به کوپه بعدی فرار می کنم تا خونه کوچیکمو کسی ازم نگیره. من چیزی کم ندارم. من شام آخرم بدون حواری و نان و شراب و یهودای بی معرفت. من چیزی کم ندارم. یک عکس دارم که نشسته به برج نور و لبهاش، چشماش و لالم از گفتن زیباییش. من چیزی کم ندارم. من مادری دارم که سرم رو از دوریش هزار بار به دیوار کوبیدم. سرم رو مرتب به دیوار کوبیدم. سرم رو با دستام فشار دادم که دلم از بغض دوری، از حسادت فاخته ها، از خوابهای بی تعبیر، از دستهای دور، از پریدن و گریه کردن و 28 سالگی آتش گرفته ولی شرمم نمیشه از شیون به پای بید مجنون. من چیزی کم ندارم. اما یادم می ره شبای غمبار دی ماه و باز می کنم دستم رو به شونه ماه آبان، که ماه زاییده شدن هزار درخت زردالو به شوق قایم کردن تک درخت سرو دنیاست.
من چیزی ندارم. تا تو حلقه زیتون به سرم نبندی. دستی به موهام نکشی و شبیه کنی منو به خوبیهایی که داری. پشت پنجره روشن هر صبح.
ساعت هشت شب که میشه مادرم با دستهای یخزده برام هوای پاییزو دونه دونه می کنه و آروم به لبام میزاره که گیگیل گریه نکنی یه وخت. دل مامان از اشکات درد می گیره". به مامان می گم:"عزیز دل بچهُ، خدا به همه چي قادره. مث این بارون كه همیشه بی ابر می باره". ساعت هشت دنيا دوباره يتيم به دل شب مي زنم.

بچه ها به مادراشون مي رسن اگه ياد بگيرن كه سرعت گامهاشون بايد قد سرعت و شكوه قدم هاي مادرا باشه. تنهايي شاخ و دم داره. تو تنهايي مياد سراغت و تمام تنتو زخم و زيلي مي كنه ماغي ميكشه و بدون قطره اي اشك شب به آخر مي رسه. بچه مادرشو تا ابد دوست داره.
درد بچه هاست رفتن مادرا به اجبار زمونه.كوتاهي ديدار و بسياري دلتنگي مغزمو از داخل سوزونده.
