تبليغاتX
vasiqology
تصفیه حساب شخصی
 

vasigh/008/gigil-mamani brow- vasiq- vasigh- azi

+ نوشته شده در  ساعت   توسط behzad vasiq  | 

1- گرگ می خواد حبه انگورمو بخوره، من از دلواپسی و ترس به لونه گرگ خزیدم. افسوس بر من.

۲-ذهنم چهارراهیه که خودم وسطشم.نه ماشینی منو زیر می گیره نه من قدرت تکون خوردن از این مهلکه رو دارم. امان از بوق ممتد و چراغ همیشه قرمز

۳-دعا می کنم و خدا آه می کشه برای روزگاری که آدما از خدا زورشون بیشتره

+ نوشته شده در  ساعت   توسط behzad vasiq  | 

ریشه میدواند.استوار برپای می خیزد.شاخه های سبز و ارغوانیش را در هوا تکان می دهد و میوه می دهد.برگی از آن در نیمه شب برخاک می افتد اما دوباره سایه اش در افق تپه های محزون بهانه زندگی و دلبستگی است.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط behzad vasiq  | 

نسیمی کز بن آن کاکل آیو           مرا خوشتر ز بوی سنبل آیو
چو شو گیرم خیالت را در آغوش      سحر از بسترم بوی گل آیو 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط behzad vasiq  | 

vasigh/008/bottle of life
+ نوشته شده در  ساعت   توسط behzad vasiq  | 

carpet-weaver- azi - vasiq.blogfa.com

+ نوشته شده در  ساعت   توسط behzad vasiq  | 

vasigh best game-azi- vasiq.blogfa.com
+ نوشته شده در  ساعت   توسط behzad vasiq  | 

vasigh -  vasiq -  وثيق - aziteroid.jpg

+ نوشته شده در  ساعت   توسط behzad vasiq  | 

۱۹ آبان ماه روز تولد مادر ۲۷ سالگی منه.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط behzad vasiq  | 

aZI-vasiq.blogfa.com  you want to know where winds come from.jpg
+ نوشته شده در  ساعت   توسط behzad vasiq  | 

خورشید، آب تويي، خاك منم كه به اون مي تابي، خاك منم كه با خودت هر روز تكه اي را از من به خاطره مي بري. ريشه هاي خاك من در نور تو جوونه مي زنه.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط behzad vasiq  | 

 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط behzad vasiq  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط behzad vasiq  | 

۱۰ مهر تولدمه


هدیه تولد من اینه که بگین من چه نقطه ضعف و قوتی دارم. چه قابلیت ها و کاستی هایی دارم. بدون اسم نظر بزارین. به جای اسم می تونین از نقطه استفاده کنید.

از مادرم بخاطر اینکه این ایده رو داده و منو بدنیا اورده ممنونم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط behzad vasiq  | 

من چیزی کم ندارم. اما رنگ ندارم، نوری به من نتابیده، مثل روز اول از مادر زاده شده، خونین؛ و گریه تمامی منه. من چیزی کم ندارم. اما فرقی بین شب و روز نیست، روز و شب می تونم راه برم خیابونها و کوچه ها رو و آخرش بفهمم که نمی دونم کجام. تندی برم سمت نور مغازه ای تا راهمو دوباره پیدا کنم تا بار بعدی که گم شم. من چیزی کم ندارم. من حافظه ای دارم که ریزترین و گنده ترین کلمه ها و قصه های دنیا توش انبار شده، اما تشنه است به یادگرفتن از بارون باریدن رو و از برف سکوت کاج های پارک لاله رو. من چیزی کم ندارم. اما خوابم خالی و سیاس مثل تلویزیون بچگی که بابا می گفت باز هم که برنامه برفک داره پخش می شه و من تا ساعت ها به اون همه برف ریز کیف-کیف کن نگاه می کردم تا مامان می بردم که بخوابونه. من چیزی کم ندارم. اما حواسم لب دریاچه زیر آبی ژرف کفن شده به کف نیزارهاست. دست و پا نمی زنم تا لاکپشت ها و قورباغه ها بدون ترس از کودکی من، رازهای دریاچه رو زیر لب ورد بخونن. من چیزی کم ندارم. که خاطره ساختن رو بلد نیستم. من چیزی کم ندارم. اما سالهاست که توی قطارهای باری خونه دارم. با کوله ای از حسرت شهرها رو یکی یکی می رم. از این کوپه به کوپه بعدی فرار می کنم تا خونه کوچیکمو کسی ازم نگیره. من چیزی کم ندارم. من شام آخرم بدون حواری و نان و شراب و یهودای بی معرفت. من چیزی کم ندارم. یک عکس دارم که نشسته به برج نور و لبهاش، چشماش و لالم از گفتن زیباییش. من چیزی کم ندارم. من مادری دارم که سرم رو از دوریش هزار بار به دیوار کوبیدم. سرم رو مرتب به دیوار کوبیدم. سرم رو با دستام فشار دادم که دلم از بغض دوری، از حسادت فاخته ها، از خوابهای بی تعبیر، از دستهای دور، از پریدن و گریه کردن و 28 سالگی آتش گرفته ولی شرمم نمیشه از شیون به پای بید مجنون. من چیزی کم ندارم.  اما یادم می ره شبای غمبار دی ماه و باز می کنم دستم رو به شونه ماه آبان، که ماه زاییده شدن هزار درخت زردالو به شوق قایم کردن تک درخت سرو دنیاست.

من چیزی ندارم. تا تو حلقه زیتون به سرم نبندی. دستی به موهام نکشی و شبیه کنی منو به خوبیهایی که داری. پشت پنجره روشن هر صبح.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط behzad vasiq  | 

ساعت هشت شب که میشه مادرم با دستهای یخزده برام هوای پاییزو دونه دونه می کنه و آروم به لبام میزاره که گیگیل گریه نکنی یه وخت. دل مامان از اشکات درد می گیره". به مامان می گم:"عزیز دل بچهُ، خدا به همه چي قادره. مث این بارون كه همیشه بی ابر می باره". ساعت هشت دنيا دوباره يتيم به دل شب مي زنم.

/my bridemami

+ نوشته شده در  ساعت   توسط behzad vasiq  | 

بي خواب شده ام. از بوي دود و آذري كه از مهرماه تا آبان روشن مي شود. بيهوده دل به دريا نزده ام. خوابم نمي برد و بمبهاي كوچك با قطره هاي اشك در چشم هايم مي تركد. دستي مي كشي و من به بوسيدن دستت سجده مي كنم.
آسمان خانه دارد. خورشيد خانه دارد، بال به پرنده ها زنده است. اما بالهاي بريده من رو پلك هاي ابر قيچي كرد و من شانه خالي كرده ام از بال. شهيدوار و آزاده.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط behzad vasiq  | 

بچه ها به مادراشون مي رسن اگه ياد بگيرن كه سرعت گامهاشون بايد قد سرعت و شكوه قدم هاي مادرا باشه. تنهايي شاخ و دم داره. تو تنهايي مياد سراغت و تمام تنتو زخم و زيلي مي كنه ماغي ميكشه و بدون قطره اي اشك شب به آخر مي رسه. بچه مادرشو تا ابد دوست داره.
درد بچه هاست رفتن مادرا به اجبار زمونه.كوتاهي ديدار و بسياري دلتنگي مغزمو از داخل سوزونده.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط behzad vasiq  | 

lazio-vasiq.blogfa.com-
+ نوشته شده در  ساعت   توسط behzad vasiq  | 

اتاق من پر است از فرياد پيروزي فوتبال دستي
اتاقي براي چهار ديوار و دو پنجره و يك خال درست بالاي سرو خانگي

+ نوشته شده در  ساعت   توسط behzad vasiq  |